تبليغاتX
chakavak

chakavak

تورج عزیزم سلام

می خواستم با تمام وجودم از شما تشکر کنم از شمایی که همچون نوری بر تاریکیهای من تابیدی و منو به اون چیزی که نبودم آگاه کردی.
یادتونه آخرین سوالی که از شما کردم و گفتم چجوری می شه که خودمونو و آدمای اطرافمونو ببخشیم؟
و شما گفتید آیا حالا که فهمیدی تو اون آدمی که تا حالا فکر می کردی هستی، نیستی و فقط برای تایید دیگران خودتو عوض می کردی و ماسک می زدی این برات ارزش نداره که اون آدمو ببخشی و اینکه الان می تونی مهمترین سوال زندگیتو بپرسی که من چه کسی هستم؟ این برات لذت بخش نیست؟!
و به قول یونگ که همیشه می گفت چه کسی، مهمتر از چه چیزیه. اینا برات لذت نداره. اینا برات ارزش نداره ؟
گفتم آره خیلی ارزش داره .
و گفتی تموم اون کلاسا و حرف و حدیثا برای رسیدن به این سوال بود. نه؟
آره حالا من به این سوالها رسیدم واسه همینه که با تموم وجودم دوستت دارم و درحال حاضر خیلی چیزای دیگه در خودم کشف کردم درست بعد از اینکه فهمیدم من اونی نیستم که فکر می کردم هستم و این بزرگترین هدیه ایه که به من دادی.
متشکرم واسه همه خوبیهات و مهربونیهات استاد خوبم.

تغییراتی که من در این مدت داشتم :

1- تایید خودم مهمتر از آدمای دیگست فرقی نمی کنه که آدم مقابلم از چه جنسی باشه .
2- از تسخیر خیلی از چیزا بیرون اومدم .
3- قویتر شدم . روی خواسته هام محکم می ایستم.
4- اعتماد بنفسم بیشتر شده .
5- از هر چیزی و هر اتفاقی درسشو می گیرم.
6- احساس می کنم عمیق تر شدم و معنی هر چیزی برام مهمتر ه نه صرفا خود اون اتفاق.
7- و از همه مهمتر کودکم رو به هر کسی نشون نمی دم یعنی حالا دیگه کودکم و معصومیتم جلوی دیگران آشکار نیست بلکه در خلوت خودم، باهاش حرف می زنم و همیشه ازش حمایت می کنم.
8- بیشتر واسه خودم مادری می کنم .
9- خودم رو کمتر سرزنش می کنم.
10- مرگ رابطه ها رو بیشتر می پذیرم .

هنوز هم چشمانم زندگی را آبی می بیند
و دستانم به دستان مهربانت اعتماد دارد
برای رسیدن به قله آگاهی

برای استاد عزیزم
تورج بنی صدر
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:17  توسط rashel  | 

 

سلام

روزهاي زيباي بهاري دوباره با خودش بوي عشق و مهربوني رو مي ياره. اين روزاي آخر احساس دلتنگی عجیبی دارم يه جوري توجهم به همه آدما بيشتر شده احساس مي كنم ديگه بر نمي گردم . دلم واسه رومينا ، فريبا، نسترن، مريم و همه بچه هاي كلاس يونگ تنگ مي شه. دلم واسه تورج و ناهيد و خانواده ام و تموم آدماي اينجا و اونجا و هر جايي كه فكرشو بكنين تنگ مي شه.دارم واسه يه مبارزه بزرگ آماده مي شم احساس مي كنم قراره برم كلي تغيير كنم. واسه خودم تصميم گيري كنم. مسؤليت كارهامو صد در صد بپذيرم. از برادرم حمايت كنم و از همه مهمتر واسه خودم مادري واقعي كنم. فكر مي كنم ديگه اونجوري مثل گذشته ها تاييد كسي برام مهم نيست. احساس مي كنم دايره امنم خيلي بزرگتر شده. ديگه از ريسك كردن نمي ترسم و كودكم حالا ديگه كاملا رو نيست و كلي تغييراي ديگه ........

اين روزا حال و هواي دف و تنبور تموم وجود منو پر كرده يه جورايي انگار برگشتم به هزار سال پيش. اين چند روزه ديگه خودمو و آدماي اطرافمو قضاوت نمي كنم. درونم كاملا آروم شده يه حس خوبي دارم. از پزيدون كه بگذريم اين هرمس نويسنده كلي تو شعر نوشتن بهم كمك كرده. يه عالمه خصوصيات ديگه كه كاملا ازش بيخبر بودم همينجوري تو شعرام زده بيرون. امان از اين خودشناسي كه هر چي مي ري جلوتر يه چيزاي تازه تري رو از خودت كشف مي كني. 

بگذريم، داشتم دف و تنبور با صداي شهرام ناظري رو گوش مي كردم اسمش هست مطرب مهتاب رو . خيلي قشنگه توی این حال و هوای جدید می چسبه. جاي همتون خالي خاليه . ديشب رومينا برام سنتور زد و من هم باهاش دف زدم خيلي با هم حال كرديم هيچوقت اينجوري شاد و خوشحال نبوديم قبل از زدن چراغارو خاموش كرديم و بعد یه عالمه شمع روشن کردیم. فضا کاملا عارفانه شد بعد رفتيم توي يه خلسه عميق و اونموقع يه مستي قشنگي به ما دست داد خيلي لذت برديم جاي همتون خالي بود از شما چه پنهون هر دومون كلي پيشرفت كرديم.تموم اینا یه طرف نوای قشنگ تنبور بابام کلی به ما حال داد انگار هیچوقت اینجوری گوش نکرده بودم. خوبه ما آدما فکر کنیم که ممکنه فردایی در کار نباشه اونموقع قدر همدیگرو خوب می فهمیم و احساسات همدیگر و بهتر می شناسیم.

راستی هوای شمال خیلی خوب و دلپذیره و جای همتون خالی خالیه

اميدوارم هر جا هستين بهتون خوش بگذره

بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10:43  توسط rashel  | 

سلام

سال جدید رو به همه دوستان تبریک می گم و امیدوارم همتون از گذشته درسهای زیادی گرفته باشید راستش من توی این سالی که گذشت نسبت به خودم و دیگران درسهای زیادی گرفتم و تونستم خودم و آدمای اطرافمو بهتر بشناسم آدمایی که فقط اسم انسانیت را روی خودشون می ذارن و همش در فکر کشتن روح آدمهای دیگن.

این شعر جدیدم را با تمام وجودم و با نیت و باور قلبیم تقدیم می کنم به کسی که هزار بار از حیوان هم کمتر است و اگر هزار بار دیگر هم به دنیا برگردد همان کفتار خونخوار است و بس.

 مي پذيرم تو را

حالا افتخار مي كنم كه پرسفونم
تويي كه روحت سخت به جسمت چسبيده
پس روياي نيمه شبي نداري كه روحت را آزاد كند كه به سوي عشق پرواز كني
و هيچگاه لذت بيداري سحرگاهان را نخواهي دانست تا رازهايت را براي خداوند زمزمه كني
ميوه هاي آگاهيت كال و نارس پشت به آفتاب ایمان
مي ميرند
و قلبت مسموم است از خنجر زهر آگين خيانت پدرانت به زنانگي از دست رفته اشان
و شراب مي نوشي تا به ياد آوري زندگي كفتاري و خام سرزمين به تاراج رفته ات را
و شراب مي نوشي تا ببيني خود را در آينه اي كه از دو ديده مهربانيها تهي است
از ياد برده اي كودكيها و رازهايت را، تا شفا سازي زخمهايت را
و عقده ها بر روي درختان بي ريشه ات چون شكوفه ها ميشكفند و بارور مي شوند
و از ابرهاي تيره درونت حتي قطره اي باران نمي بارد
تا خاموش كني آتش خشم و عصيان شهوت خام درونت را
و نئشه مرفين ذلت بار غرور، تو را از خدايان دور ساخته
تا درد كسي را حس نكني و رنجي را طاقت نياوري
جدا گشته اي از اصل خود
و سرگردان به دنبال تكه هاي خود در جسم ديگران
مي گردي
و هر چه بيشتر از قلب خود و انسانها دور ميشوي
در مرداب شك ها و ترديدهاي خود بيشتر فرو مي روي
و دردهاي روحي و جسمي بسياري بر تو وارد مي شود

تقديم به ديونوسوس بي قلب
به کسی که از دریچه تنگ نگاهش به آدما نگاه می کنه وماسک انسانیت رو به خودش زده و اسم خودشو می ذاره انسان چون باورش شده که خود ماسکه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:43  توسط rashel  | 

 

آيا شما مي دونيد چرا در روابط  دوستانه كشمكشهايي بر سر قدرت بوجود مي آيد؟

ما هميشه مشتاقيم بدانيم چرا لذت و شعف عشق، زماني به پايان مي رسد و ناگهان به بروز اختلاف منجر مي شود و اينك علت اين امر را مي خواهم توضيح دهم. علت آن مسئله جريان انرژي بين دو فرد است.

وقتي علاقه بوجود مي آيد، دو طرف به طور ناخودآگاه به همديگر انرژي مي دهند و هر دو احساس سبكي و شعف مي كنند. اين نقطه اوجي است كه ما آن را عاشق شدن مي ناميم. متاسفانه در نخستين مرحله آنان گمان مي كنند كه اين احساس را از طرف مقابل دريافت مي نمايند، به همين دليل خود را از انرژي جهان جدا مي سازند و هر چه بيشتر به انرژي يكديگر وابسته مي شوند- اما كمي بعد به نظر مي رسد اين انرژي كافي نيست، بنابراين از دادن انرژي به يكديگر خودداري مي كنند و به همان نمايش خود بر مي گردند و سعي مي كنند بر ديگري غلبه يابند و انرژي او را به سوي خود بكشانند. در اين زمان روابط به همان مبارزه بر سر قدرت تنزل پيدا مي كند.

در واقع مي توان گفت اين مشكل از خانواده شروع مي شود. بخاطر رقابتي كه در خانواده بر سر انرژي وجود داشته است، هيچيك از ما نتوانسته ايم يك مرحله رواني مهم را به طور كامل بگذرانيم و قادر نبوديم طرف جنسي مخالف خود را كامل كنيم.

مثلا من نتوانستم نيمه مذكر خود را كامل كنم و تو قادر به تكميل نيمه مونث خود نبودي. علت اينكه ما به فردي با جنس مخالف وابسته مي شويم اين است كه ما هنوز خودمان به انرژي جنس مخالف دست نيافته ايم. مي داني انرژي دروني كه ما به عنوان منبع داخلي از آن استفاده مي كنيم، هر دو جنس را شامل مي شود و سرانجام ما اين انرژي را به طور كامل دريافت مي كنيم. اما وقتي در سير تكامل قرار مي گيريم بايد مواظب باشيم. روند آن كمي طول مي كشد اگر به طور ناگهاني، براي تامين انرژي مونث يا مذكر خود، با يك منبع انساني ارتباط برقرار مي كنيم، آنوقت جلوي انرژي جهاني را مي گيريم.

كتاب پيشگويي آسماني يكي از خاص ترين و قشنگترين كتابيه كه من خوندم توصيه مي كنم اگه آب دستتونه بگذاريد پايين و با سرعت تموم به نزديكترين كتابفروشي بريد و اين كتاب با ارزش رو بخريد.

موفق باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:45  توسط rashel  | 

سلام

سه پرسش مهم در زندگي هست كه من خود را موظف كردم هر روز از خود بپرسم.

۱- امروز بايد باعث مرگ چه چيزي شوم تا زندگي بيشتري بيافرينم؟ يا چه چيزي هست كه بايد بميرد اما از كشتنش اكراه دارم؟ و يا به زباني ساده تر براي اينكه عشق بورزم چه چيزي بايد در من بميرد؟

۲- امروز مسئول چه كاري و چه چيزي در درون خود هستم؟

۳- من در اين رابطه ( يا هر رابطه اي كه هر روز دارم) چه نقشي دارم و جايگاهم چيست ؟

سوال اول بر ميگردد به پذيرش مرگ در رابطه با انسانهايي كه ارزش دوستي ندارند يا هر چيزي كه صيانت نفس انسان را متزلزل مي كند. در واقع با پذيرش مرگ آن رابطه يا آن جايگاه، ما بيشتر به خود برترمان و شخصيت انسانيمان نزديك تر ميشويم.

سوال دوم بر مي گردد به اينكه ما از ديد يه كودك به مسئوليتهايمان نگاه نكنيم و به عنوان يك انسان بالغ به مسائل نگاه كنيم كه بتوانيم درسهاي لازم را از مسئوليتهايمان بگيرم البته يادمان نرود ما صد در صد مسئول مسائل و اهمالكاريهايمان هستيم.

سوال سوم بر مي گردد به اينكه چه خوب است كه ما هر روز خود را مورد ارزيابي قراردهيم و بدانيم آيا در اين لحظه ما داريم در راه رشد خود قدم بر مي داريم يا به خاطر رضايت ديگران و تاييد انسانهاي ديگر خود را به آب و آتش مي زنيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:59  توسط rashel  | 

 

سلام

ديشب از دوستان خوبم درسهاي بزرگ وارزشمندي رو ياد گرفتم. يكي از اين درسها اين بود:

 محبت زيادي كردن به ديگران و وابستگي زياده از حد باعث ميشه رشد ما در همانجا متوقف بشه اين حرف مثل ضربه اي بود كه يكدفعه خورد روي مغزم. از اين حرف با مغزتر جايي ديده بوديد؟ واقعا راست مي گفت تاييد گرفتن از ديگران و وابسته بودن يه داستان تكراريه كه فقط ضعفهاي ما رو بيشتر مي كنه و نوع وابستگي ما رو هر روز تغيير مي ده نه خودمونو و صداقت و محبت زيادي ما رو از حضور ارزشمند خودمون دور مي كنه در واقع هيچ رشدي براي ما نداره.

ديشب درسهاي مهمي از مصاحبت با دوستانم گرفتم. بسيار عالي بود. درسته كه كمي هم دلم گرفت از اين همه صداقتي كه داشتم ولي پر از درس و نتيجه گيري بود.

اين درس اينقدر مهمه كه مي خوام روزها دربارش فكر كنم. در واقع پيام مهمي بود براي تغيير نقش هاي بعدي من در آينده هاي نه چندان دور.

حالا چند گفته از خانم کاترین پاندر رو براتون نقل می کنم.

۱- قانون تشعشع و جاذبه: میان آنچه از جهان می ستایید و آنچه به جهان می بخشید باید تعادل برقرار باشد.

۲- با تشعشع شدید و مشخص و آگاهانه و جسورانه ذهنی هر آنچه را که می خواهید، بطلبيد و يقين داشته باشيد كه در وقت مقرر همان خواسته يا بهتر از آن به دستتان مي رسد.

۳- هميشه خلاء باعث جذب مي شود.

۴- هر گاه نتوانسته ايد به موهبت دلخواهتان برسيد به اين دليل بوده كه مي بايست چيزي را رها كنيد تا براي خواسته خود جا باز كنيد. جوهرهاي نو نمي توانند در جايگاه آشفته بنشينند.

۵- براي دريافت موهبتهاي الهي مدام خود و ديگران را ببخشاييد. 

متشكرم از همتون و درسهاي قشنگتون

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:35  توسط rashel  | 

 

يه چيزايي راجب خودم كشف كردم كه ميخوام دوباره بنويسم.

۱- ريسك كردن رو خيلي دوست دارم چه در مورد آدما باشه چه جا و مكان البته حالا خيلي محتاط تر شدم و برام خيلي مهمه كه درباره اين ريسكها فكر كنم ولي كلا از خطر كردن نمي ترسم اينو از برادرم ياد گرفتم.

۲- اهل درس دادن و درس گرفتنم و آدمش برام مهم نيست چه بي سواد باشه چه باسواد مهم كلام و درسيه كه از اون آدم ياد مي گيرم اين اخلاق رو از مادرم ياد گرفتم.

۳- اصل و ذات هر چيزي برام مهمه و ديگه به جزييات و چيزهاي پيش و پا افتاده اهميت نمي دم.اين رو از خودم ياد گرفتم البته سختي زياد كشيدم ولي خوب ياد گرفتم. در گذشته مغز و اصل هر مطلبي رو دور مي انداختم و آشغال و تفاله اون چيز رو با خودم حمل مي كردم ولي حالا اصل مطلب يا معني هر چيزي برام مهمتره تا جزييات اون آدم يا هر چيز ديگه.

۴- صبرم بيشتر شده و آرومتر شدم. معني تفكر كردن رو حالا دارم مي فهمم خيلي جالبه وقتي قبل از هر كاري آينده اون تصميم رو در ذهنم بارها تجسم مي كنم بعدا به ريسكم ادامه ميدم اينو باز از خودم ياد گرفتم وقتي بهاي بي فكريامو دادم.

۵- شجاعتر شدم و به خودباوري بزرگي رسيدم اينو از ساز زدنم فهميدم از اينكه خودم آهنگ مي سازم و نت ها رو خودم در مي يارم و خودم شعرشو مي گم و مي نوازم اينا يعني شجاعت يعني خودباوري.

چند روز پيش يه فالي واسه خودم گرفتم و مطمئنم كه درست و به جاست.چون هر وقت تو خلوت شبونه واسه خودم فال مي گيرم همش درست و به موقع اتفاق مي افته.

 يه حسي به من مي گه تموم عمرم رو توی سفر میگذرونم. درست همون حسي كه چند ماه پيش به من گفت من از اينجا مي رم. مطمئنم اونجا به دستاوردهاي بزرگي مي رسم. درس مي خونم، تو يه گروه خوب به ساز زدن مشغول مي شم. گاه گاهي توي رستوران داييم كار مي كنم. با آدماي زيادي روبرو مي شم. به سه زبان زنده دنيا تسلط پيدا مي كنم. آلماني، فرانسوي، ايتاليايي، البته انگليسي رو هم بلدم. دوستاي خوبي پيدا مي كنم و ازشون يه عالمه درس ياد مي گيرم. به جاهاي زيادي سفر ميكنم. مطمئنم با اين دايي و برادر هرمسي كه دارم يه جا بند نمي شم. به ثروت زيادي دست پيدا مي كنم و همونجور كه در خوابهام و فالم معلومه يه ازدواج خوب وموفق در پیش دارم با يه آدم با اين خصوصيات: (خوش تيپ، منظم و خوش برخورد، با احساس، دست و دلباز چه در مورد پولش و چه در مورد احساساتش، مهربون، متعهد، خلاق، برون گرا، جسور و بي پروا، انتقادپذير، ورزشكار، عدم اعتياد به مواد مخدر و مشروب،متعهد به آموختن درباره شناخت خودش و انسانهاي ديگه،داشتن تمايل به مذاكره و گفتگو درباره مسائل و مشكلاتمون، علاقمند به تفريح و سرگرمي، علاقمند به بيان احساسات، اهل موسيقيي و رشد، و...). آخرين سفرم به كشور كاناداست. ۲ سال بعد با يكي از دوستاي هنرمندم كه ۶ سال پيش به كانادارفته يه گروه بزرگ هنري ترتيب مي ديم و یکی از تصمیمهای بزرگ دیگه ای که دارم کمک به بچه های بی سرپرسته البته در هر کجای دنیا که باشه این ماموریت بزرگ رو با افتخار انجام میدم. این کار و هدف خیلی برام مهمه و حتما یه روزی یه موسسه خیریه با کمک چندی از دوستان افتتاح می کنیم.

براي شما هم آرزوي موفقيت مي كنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:15  توسط rashel  | 

 

سلام فريبا جونم

راستش حرفهاي قشنگ ديروزت خيلي روي من تاثير گذاشت. راست گفتي مرگ رابطه ها رو بايد پذيرفت تا دنيا بوده همين بوده. ولي دو دسته از آدما هستن كه وقتي مي رن غم بزرگي رو تو دل آدم جا مي زارن دسته اول آدمايي كه خيلي عميق و مهربونن و آدم هر لحظه دلتنگشون مي شه و دوست داره تا آخر عمرش به دنبالشون باشه واسه يه لحظه ديدنشون. اين غم، غم شيرين و تلخيه. و دسته دوم آدمايي كه پر از زشتي و خيانت هستن. پر از كلك و سياست بازي و دورويي هستن پر از فرصت طلبي و ادعاي رشد هستن. اين دسته از آدما وقتي مي رن آدم به صداقت خودش ايمان مي ياره و خدا رو شكر مي كنه كه هنوز ساده و خوش قلبه . دسته اول روح آدمو مثل مسيح زنده مي كنن و دسته دوم آدما قاتل روح ما هستن. فريباي عزيز همونجور كه خودت شاهد تموم دلتنگيهاي من بودي من اين دو دسته از مرگ رابطه ها رو امتحان كردم. اوليش مرگ رابطه اي بود كه به من بعدا گفتي عزيزم سهم شيطان رو در نظر بگير و من در آن لحظه پر از پروجكشن بودم و احساس مي كردم هر كسي كه در كلاسهاي رشد فرديت قدم مي ذاره حداقل الفباي انسانيت رو بلده بنويسه. مرگ رابطه دوم، سفر ابدي دوست هنرمندم بود. حالا من توي پذيرش مرگ اين رابطه ها هستم. من هر دو رو امتحان كردم و در آخر فهميدم هيچ چيزي در اين دنيا باقي نمي مونه جز يه قلب پاك و يه نام نيك و تو هر دو اين رابطه ها درس بزرگي واسه خود آدمه كه اونم بستگي به سطح آگاهي ما داره كه چقدر از اين زندگي و تموم آدما (چه در شروع دوستيهايي كه داريم و چه در مرگ رابطه هامون) درس مي گيريم.

فريباي عزيزم دوستت دارم و نمي دونم چجوري ازت خداحافظي كنم دلم از حالا برات تنگ شده همسفر مهربون سياره عشق. هر جاي دنيا هم كه برم يه فرشته مهربوني تو قلبمه كه شعر مهربوني رو با آهنگ قلبم كوك مي كنه اسم اون فرشته مهربون فريباي منه.

خداحافظ

ديدي هنوز دوست دارم پس اين دوست داشتنا از اول هم پروجكشن نبوده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:21  توسط rashel  | 

 

كي فكرشو مي كرد تو اين روزاي آخري وقتي داشتي حلاليت مي طلبيدي قراره از اين دنيا بري. امروز صبح تو چشماي خواهر مهربونت يه عالمه حرف بود دلم مي خواست حرفاشوبشنوم دلم مي خواست كمي برام حرف بزنه تا آروم بشه ولي فرصت نشد. طنبور قشنگت گوشه اتاق بود و پدرت داشت گريه مي كرد و باهاش مي نواخت و چشماي هممون پر از اشك بود. خودت كه بهتر از من مي دوني. مي دونم صبح خودت اونجا بودي. دلم بدجوري گرفته از اين همه جداييها. از اين همه زخم هايي كه خودمون به خودمون مي زنيم. من مطمئنم كه دستهاي هنرمند تو هيچوقت اون طناب دارو درست نكرد اون انگشتهايي كه هر كدومش به تنهايي آهنگ عشق رو مي نوازه. دوست خوبم دوست دارم يه شب بياي به خوابم و با طنبور خودت برام بنوازي. دلم براي ساز زدنات تنگ شده. دلم براي ايراد گرفتنات تنگ شده. براي اون لحظه اي كه بهم گفتي اگه با عشق و علاقه بزني زود ياد مي گيري و من هم هر چي بهم گفتي ياد گرفتم ولي اينو نفهميدم كه چقدر دلت گرفته بود اون روز آخر و چقدر غمگين مي نواختي. وقتي داشتم از درمي اومدم بيرون بهم گفتي جلسه بعدي رو بهت زنگ مي زنم چون شايد برم مسافرت. نفهميدم كجا مي ري. با لبخند بهم گفتي ما رو حلال كن بازم نفهميدم. بهتون گفتم استاد شما ما رو حلال كنين اگه اذيتتون كردم بعد بهتون گفتم راستی استاد زمان زیاد ی به عید نمونده تا اونموقع خوب یاد می گیرم؟ و تو گفتی آره بابا چرا که نه اگه خدا کمک کنه و زود اومدم کلاسهامونو فشرده تر می کنیم تا موقعی که از ایران رفتی خیالت راحت باشه. حالا وقتی به این حرفا فکر می کنم بازم نمي فهمم ، نمي فهمم و دلم هم نمی خواد بفهمم که تو دیگه بر نمی گردی.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:5  توسط rashel  | 

 

چقدر سخته مرگ جوان وعزيز هنرمندي كه صداي قشنگ طنبورشو ديگه بايد تو خواب بشنويم دوست خوبم  چرا خودكشي؟ چرا مرگ با اين همه درد؟

دستهاي هنرمند و صورت قشنگتو هيچوقت فراموش نمي كنم يادم نمي ره آخرين روزي كه اومدم خانقاه و تو برام نواي جلوشاهي رو اجرا كردي الان كه دارم اينو مي نويسم دستام كاملا بي حس شده و دلم از درد و غصه لبريزه. دوست خوبم بعد از سيد خليل عالي نژاد، من صداي طنبور شما رو خيلي دوست داشتم درست هفته پيش بود ۲۸بهمن ماه كه اومدم پيشتون تا آهنگ بعدي رو ياد بگيرم با جمعي از دوستان بوديم انگشتهاي كشيده و هنرمندت رو بر روي تارهای طنبور گذاشتي و چه قشنگ آهنگ مولا جانم رو نواختي. اصلا نمي تونم باور كنم كه ديشب اينگونه خودت رو كشتي!!! دلم خونه دلم درده عزيز من. باورم نمي شه باورم نمي شه نفرين بر اون طناب داري كه تو رو پشيمون نكرد. نفرين به روزگاري كه اينگونه بي وفاست. خداوند تو رو بيامرزه . ديگه گريه فرصتي برام نمي ذاره. درست موقعيكه من يكماه ديگه دارم مي رم تو هم رفتي. نمی تونم این کوله بار غمو با خودم ببرم . به خدا نمی تونم. روز آخر رو اصلا یادم نمی ره وقتی با صدای طنبورت هممون گریه کردیم.خدایا به من توانی بده تا بتونم کمی اون روز رو فراموش کنم خدایا به من صبر و استقامت بده.خدایا به هممون صبر بده تا این غم بزرگ رو تحمل کنیم

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

دوستت دارم اي هنرمند بزرگ

دوستت دارم اي عزيز مهربان

خداحافظ  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:3  توسط rashel  |